شاهدخت سرزمین ابدیت
۲:۴۵ اخرین ساعتیه که قبل از خواب غافلگیرانه روی صفحه ی گوشیم می بینم(۵شنبه بامداد-شب قبل از پیاده روی بلاگرها) صبح ساعت ۶ از خواب بیدار می شم :دوش می گیرم/ موهامو خشک می کنم/وسایلم و اماده می کنم/میرم تو انباری دنبال کتونیام که ۲ ماهیه مفقود شده(یعنی در اثر نقل مکان نادرست بابام به نمیدونم کجا دیگه ندیدمشون) که پیداشون نمی کنم و به این فکر میفتم که کتونی دیگه ای بپوشم/صبحانه می خورم و ساعت ۷:۵۵ از خونه بیرون میزنم ساعت ۸:۱۰ با رویای نیمه تمام تو ایستگاه امام خمینی قرار دارم(فقط من میدونم که رویا می خواد بیاد .به همه گفته که نمیاد) ساعت ۸:۲۰ (تاخیـــــــــر!!!)من و رویا همدیگه رو بعد از تقریبا ۴ سال می بینیم.از نظر من تغییری نکرده و هنوز همون رویای نیمه تمامه که شاید کمی از نیمه بیشتر شده باشه(خوب بالاخره اونم ۴ سال بزرگتر شده دیگه) ولی از نظر رویا من خیلی تغییر کردم و بزرگ تر شدم(یه چیزی تو مایه های :کوچولو بودی بزرگ شدی ناقلا......اون قدی بودی این قدی شدی ای بلا....) توی مترو به گل یخ زنگ میزنم و فاطمه می گه که خواب مونده و چیزی حدود ۱:۳۰ از ما عقب تره و نمیاد. از قطار پیاده و سه تایی از ایستگاه قیطریه خارج می شیم و با نگار نیک نفس و بچه های تورلیدر سلام احوالپرسی می کنیم.ساعت ۹:۱۰ است.(قابل توجه دوستان که قرار بود ساعت ۸:۳۰ کنار ایستگاه مترو قیطریه باشیم سوار ون می شیم.اقاهه راننده خیلی خیلی عصبانیه...هی می گه ... هی ما جواب میدیم...هی اون...هی ما... (عکس کاملا دزدی از وبلاگ نگار نیک نفس :دی عکاس خودش بوده اسمش هم اونجا هست) واسه از دل اقاهه راننده در اوردن=اقاهه راننده ... اقاهه رانند...یالا بزن تو دنده...میریم به بام تهرون...اقاهه راننده..... بهنامترین زنگ میزنه به نگار و بوق بــــــــوق بوقققققق بوووووق(سانسور) ۹:۳۰ جلوی در اصلی بام تهران...مسعود و مهدی یزدی از ساعت ۸:۳۰ منتظر ما بودن. میریم بالا....از همون اول یه سری از بچه ها هر ۵ دقیقه یه بار می گن: صبحونه...صبحونه...صبحونه(تکرار جهت درک این احساس که یه دارکوب هی به گیجگاهتون نوک می زنه) بهنامترین توپ والیبال اورده(من بعد از بازی روش یه اسکلت نقاشی کردم) و وسط راه بچه ها همه جور بازی ای باهاش می کنند(والیبال/فوتبال/قل بده و...) بعد از پیاده روی ساعت ۱۱ رفتیم و به اسم صبحونه یه چیزایی خوردیم....البته به اسم صبحونه چون تنها کسی که چیزی شبیه صبحونه خورد بهنامترین بود که نیمرو خورد(یکی بستنی یکی دلستر...اصلا یه وضعی بود این صبحونه هه)سر میز هم کلی حرف زدیم و عکس گرفتیم و خندیدیم... البته سبب خیر زیادی هم شدیم چون اگه ما نمی خواستیم رو میزو صندلی هاشون بشینیم تا سال دیگه تمییزشون نمی کردند...البته صندلی ها رو وقتی از جامون بلند شدیم دیدم ااااا چقد تمییز شده همگی انرژی گرفتیم...نزدیک زمین تنیس یه وسطیه توپ بازی کردیم تیم علیرضا: شاهدخت سرزمین ابدیت( تیم بهنامترین:نگار-توحید قهرمانی(پدری)-آزاده ویوارا-رویای نیمه تمام-مهدی یزدی-مسعود-مجتبی و خود بهنام اقایی نسرین خانومی و محمدینوی کتونی(پسری با کفش های کتونی)و کوروش و علی خاموشیان و امید رحمانی(عکاسمون)بازی نکردند سنگ -کاغذ- قیچی(هیشکی-دو تا سنگ اوردن هم بهنام هم علیرضا) سنگ -کاغذ-قیچ(بهنام) سنگ-کاغذ-قیچی(هیشکی) سنگ -کاغذ-قیچی(بهنام) سنگ -کاغذ-قیچی(بهنام) تیم بهنام ۱۰ دقیقه وسط زمین بود...پرپرشدن بازیکن ها رو دیدیم تیم قدرتمند و سرفراز ما وارد زمین شد همین جا جاداره که از بل بگیرهای غیور تیم تشکر و قدردانی کنم:پویا کوشنده فر-علیرضا فروهر-سهیل اراکان پور عکاس عزیز پرشین بلاگ-امید رحمانی عزیز- هم از بازی عکس می گرفت و وقتی تیم ما وارد زمین شد زاویه روتغییر داد وسط بازی سه تا پیرمرد(با دل فوق العاده جوون) اومدن و واسمون شعر نگو نگو نمیام (هایده)رو خوندن...انقده حال داد بعد از وسطی استپ هوایی بازی کردیم... نگار هم که اسمش خرگوش بود با مخ خورد زمین...البته بعدا اسمش شد کوآلا بعد از تمام بدو بدوها و بازی ها یه اب بازی خفیف کردیم جهت دور کردن گرما ساعت ۲ بود ...عزممان را جزم کردیم که بریم پایین...برخی با اتوبوس رفتند(اتفاقا برخی که هی می گفتن که پیاده میایم ما) و من و ازاده ویوارا و نسرین خانومی و محمدینوی کتونی و مسعود و مجتبی و آمد و مهدی یزدی و علی خاموشیان پیاده رفتیم بعضی ها خداحافظی کردند و ما هم سه تا ماشین شدیم ساعت ۵ بود که از بچه ها خداحافظی کردم....ساعت ۶:۴۰ رسیدم خونه ساعت ۱۰ خوابیدم جای همه به شدت خالی بود ۴ سال پیش ... یه روزی مثل امروز تصمیم گرفتم که وبلاگی بنام شاهدخت سرزمین ابدیت رو بسازم.این اسم یه حس خاص و اسرار امیزی بهم میداد.در اصل اسم یه کتاب بود که من از داستانش خیلی خوشم اومد.(البته فکر نمی کنم نسخه ی چاپی این کتاب الان قابل دسترسی باشه) از وبلاگ قبلیم خسته شده بودم.اونطور که دلم می خواست توش نمی نوشتم...باهاش غریبه بودم،ولی... شاهدخت سرزمین ابدیت رو خیلی دوست دارم.مثل یه خونه ی واقعی بهم ارامش میده.ولی خیلی از دوستای خوب مجازیم رو از طریق اون پیدا کردم. تولدت مبارک عزیزم... بازم مثل هر سال می خوام از همه ی دوستای خوبم ، که منو تو این سالها تنها نذاشتن ،یادی کنم: باباپرشین=دکتر بوترابی:مرسی به خاطر همه ی لطفاتون و معذرت به خاطر تمامی زحمات و مزاحمت ها... گل یخ:فکر کن که تو جزو دوستای مجازی من به حساب بیای؟!فکر کن!!!!خیلی ماهی و منم خیلی دوست دارم. دهکده اینترنتی:کدی ۷۰۰ سالت که هست انشالله شازده(خودم)جشن تولد۱۴۰۰ سالگیت رو برات جشن بگیرم. زندگی من:پگاه کجایی؟ خاطرات من و تو از دبیرستان و دنیای حقیقی به دنیای مجازی کشیده شد. بی تو چه کنم؟!!!!!!!:تعداد علامت تعجب ها درسته محمد؟؟؟؟ تو از دادشم به من نزدیکتری...یکی از بهترین دوستای وبلاگیمی. جیگرتو:نیستی دارم دق می کنم...نیستی دارم می پوسم.هانیه ازت بی خبرم! دوست داشتن رو قبول دارم: ورزشکار منه این عاطفه.اصلا تو ورزشگاه با هم دوست شدیم... شباهنگ:می بینم که ملت به دوستاشون سر نمیزنن. دنیای شادی:یکی از بامرام ترین هاست...یعنی لنگه نداره.وقتی که کم پیدا می شم هم بهم سر میزنه و جویای حالمه. شوریده:حدود ۲-۳ سال پیش واسه همیشه خداحافظی کرد...ولی من هنوز لینکش رو نگه داشتم یادگاری... iran music 2007:بهزاد که اصلا اساسی حسابش جداست...دوربینت رو اماده کن که می خوایم بریم پیک نیک. غم تنهایی من:لیلا جونم ...با اینکه نوشته هات خیلی خیلی خیلی غمگینه ولی خیلی خیلی خیلی به دل ادم می شینه. پشت نقاب شب:جناب ما ارادت داریم اساسی...وبلاگمون رو منور کنید اقای علیزاده پروین. تنها در پاییز: واییییییییییییی این نازنین و که اصلا نگو...واجبه یه سر برم شیراز این دختر خیلی بامعرفت رو ببینم. بوی باروون:سعید خیلی وقته که اپدیت نکرده!!!! دوستانه:اجازه نمیده تو وبلاگش نظر بدیم...شاید نباید اینجا هم نظر بدم دیگه. تمام ناتمام من...: پر اخرش رو من میگم ،تمام ناتمام من ...پر،دفعه اول که به وبلاگش سر زدم گفتم یعنی چه؟ادرس وبلاگش چرا سگ خسته است؟!...مجید از اوناییه که هیچوقت فراموش ادم نمیشه.(برو کلی خودتو بزن به در و دیوار...ذوق مرگ شدی مگه نه؟) کرج:می شه به من بگید که حجت لباف رو کجا می تونم پیداش نکنم؟؟!! ناشکیبا:وبلاگ محمد پر از شعرای جور وا جور...هر موقع کم میارم وبلاگش رو می خونم. روزنوشت های پارسا:۲-۳ سال پیش ییهو وبلاگش رو ول کرد به امان خدا...اخرین پستش هم راجع به تصمیم ازدواجش بود...یعنی پارسا جان انقدر تصمیم ازدواج شما طویل المدت بود؟؟؟؟!!!!حالا هم که برگشته و اسم وبلاگش رو عوض کرده(پاتریس انلاین) جوانی:اییییی جوانی کجایی که یادت بخیر؟ کلبه ی عاشقانه با ساسان:ساسان جان یه چیزی تو گلوی اینجانب گیر کرده بذار بگم....تو هنوز لینک منو اصلاح نکردی؟؟؟؟؟؟؟ اخه شاهدختر سرزمین ابدیت چیه؟؟؟؟؟ خدایی که شکست خورد:محمد امین جان اب و هوای زنجان چطوره؟ارادت داریم خدمتشون...سلام برسونید. برای تو می نویسم همیشه...:یه الگو و نمونه برای همه ی کسایی که ادعا می کنن همدیگه رو دوست دارن.همیشه تو وبلاگشون احساس سرزندگی می کنم. زیتون: زیتون جان تو هنوز قوت داری؟شامپوتم که اومده به بازار اون چطوره اونم قوت داره؟گذشته از شوخی خیلی چیزا ازت یاد گرفتم. هم کلاسی:فاطمه خیلی شیرین و از ته دل می نویسی ... می دوستمت. رنگارنگ:یعنی از دست تو دوست جون...تو هنوز داری با ویروس کامپیوترت سروکله میزنی یا اینکه بزرگش کردی؟ کاش:من عاشق معرفی نسیم صبا از خودشم...وبلاگش رو بخونید. یکتاپرستان:سینا علاوه بر اینکه سایت قشنگی داره ، نوازنده ی خیلی خوبی هم هست. سیب گندیده:گلنـــــــــــــــاز خیلی وقته ازت خبر ندارم ، می خوام ببینمت. بانوی اسمانی: تاتی جون حکایتمون شده شبیه جن و بسم الله!!!! به پاکی دریا:توپول و که اصلا نگید...طول و عرضش در این وبلاگ نمی گنجه. پژواک:پویان ساده ترین و بی الایش ترین وبلاگ رو داری...احساس خوبی بهم دست میده هر دفعه که بهت سرمی زنم. زیردرخت ارزو:یعنـــــــــــــی یه روز به عمرم هم مونده باشه سعیده خفت می کنم...حالا منو پشت در میذاری؟؟؟دارم برات. بچه های اسمان:میثم جان شما جات راحته دیگه؟احساس غریبی که نمی کنی؟ خداییش وبلاگت به اندازه ی فیلم بچه های اسمان قشنگه.فقط من قالب قبلیشو خیلی خیلی خیلی بیشتر دوست داشتم.(الان می گه دوست داشتی که داشتی...به درک) یکی مثل خودت...گاهی به اسمان نگاه کن:(ترجیح میدم روی موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتورسیکلتم فکر کنم.)اینو نادر گفته.حالا یا نادر همون نادرنریمان خودمونه یا اینکه مارلون براندون نادر نریمان ماست یا اینکه برعکس یا هیچکدوم... عشق می باید این روزگاران خدارا:اخــــــــی...قضیه اون شعره و اسم وبلاگت رو هنوز به خاطر داری؟؟؟ نقاش باشی:یه هنرمند خودش...ولی روز تولد پرشین دوربینش رو داد به من که ازش عکس بگیرم...فکرکنم که اون بدترین عکس تو البوم یادگاریش باشه(افتضاح شد عکسه ...نه؟) تاج خورشید:چند روز پیشا یه بچگی ای کردم تو وبلاگت که نگو و نپرس....خیلی خوش گذشت،تو منو یاد خاطرات خوب بچگیم انداختی. رازان پرستوی مهاجر:شهزاد یه مدت خیلی فعال بود تو پرشین...ولی الان خیلی وقته که ازش بی خبرم.خدا کنه که مشکلت حل شده باشه. نگار۵۵۵۲۰۰۳۸۵:نگارنیک نفس که دیگه پرشین و فنز رو ترکونده .من چی بگم اخه؟! بچه های فقیربرره:اخ خدا خفت نکنه ... دست از سر اون کامران کچل بردار کیوان. رویای نیم تمام: یه فیلم هندی رو تصور کنید که یکی میدود سمت یکی دیگه ،بعد داد میزنه میگه:رویــــــــــا. مرد افتابی:من که باور نمی کنم حتی سربازی تونسته باشه ۱۲۰ کیلو اضافه وزن تورو کم کنه مسعودی. کلاغ:اصولا کلاغ پرنده ی خیلی خیلی مقاومیه و من ایمان دارم که تو توی سربازی زنده می مونی. و یه سری از دوستای خوبم که وبلاگهاشون رو حذف کردن ولی من به یادشونم و هیچوقت لینکشون رو پاک نمی کنم(اما من ان شکوفه ی اندوه-وبلاگ یاشار بیک وردی-زودباش بیا تو شاعرانه ها-غزل واره های تنها-عکسدونی-قاصدک و All stars) حالا همه یک صدا....تـــــــــــــــــولــــــــــــــدت مـــــــــــــــــبارک 24 تیرماه تولد وبلاگمه وبلاگی که مثه یه دفترچه خاطرات خیلی باارزش برام می مونه لحظه های غم و شادیم رو درون خودش جا داده بعضی مواقع به عقب برمی گردم و صفحات گذشته رو مرور می کنم از نوشتن بعضیاشون دلگیر می شم و دلم می خواد کاش نمی نوشتمشون ولی دلم نمیاد که حذفشون کنم چون احساس اون لحظه ای که نوشتمشون رو دوست دارم بعضی از اونا رو هم خیلی دوست دارم و چندین بار می خونمشون این چهارمین سالگردشه و با همه کم سنیش قلب خیلی بزرگی داره چون خلاصه ای از دنیای من رو به دوش می کشه شازده کوچولوی من.....تولد مبارک همون طور که گفته بودم قصد یه مقدار تغییررو برای این وبلاگ دارم که شاید بعضیا ناراحت بشن قراره ادرس و اسم وبلاگم عوض بشه بنا به دلایلی(به عبارتی می خوام گم و گور بشم.) اگر خوبی یا بدی ازم دیدین حلالم کنین. انجمن ادبی ــ هنری پرهیب اگر اهل ادبیات(شعر،داستان،قطعه ادبی،دل نوشته،طنز،نیایش و ...) و هنر(انواع موسیقی،نقاشی و...) هستید و دوست دارید که چند ساعتی را در هفته،در جمعی دوستانه و شاد به خواندن و نقد شعر و داستان و کتاب(اعم از آثار اعضاء و آثار مطرح ادبیات) بپردازید، حتماْ در جلسات هفتگی انجمن ادبی ــ هنری پرهیب شرکت کنید در صورت عضویت می توانید از کتابخانه،نشریه،گردش های تفریحی و مزایای دیگر انجمن استفاده کنید. همچنین در صورت تمایل می توانید مطالب ادبی و هنری خود را در نشریه انجمن به چاپ برسانید جلسات هفتگی ما،هر شنبه ساعت ۴الی۶ بعداز ظهر در فرهنگسرای رسانه،واقع در ضلع جنوب غربی میدان ولی عصر،برگزار می شود برای هماهنگی و اطلاعات بیشتر با آقای بهزاد قلی زاده،روابط عمومی انجمن ۰۹۳۵۹۸۳۸۱۸۲ تماس بگیرید پست الکترونیک پرهیب www.parhib_ir@yahoo.com وب سایت پرهیب فعلاْ در دست تعمیر است (اگر سؤالی در رابطه با این پست دارید،می توانید کامنت بگذارید تا در اسرع وقت پاسخ بگویم پ.ن:این متن کپی می باشد و من هیچگونه مسولیتی در قبال غیر مجاز بودنش قبول نمی کنم خوب دیگه همتون با پرهیب کم و بیش اشنایید و نزدیک به 9 ماهه که فعالیتش رو شروع کرده و همچنان می رود به جلو تا چشم حسودان و عنودان بدگوهر بزند بیرون این متن رو شادی عزیزم نوشت واز من خواست که همراه باهاش بازم فرخوان برای پرهیب بدیم که جا داره همینجا واسه اینکه کار من رو راحتت تر کرد ازش تشکر کنم التماس دعا دارم ازتون برای چند نفر که می دونم هیچوقت فراموشم نمی کنید برای یکی از دوستای عزیزم که روزای سختی رو می گذرونه و برای مریضی که همواره محتاجه به دعاتون
انقدر ترافیک شدیده که ماشین ها اصلا حرکت نمی کنند و از شانس من امشب تهران تصمیم گرفته که همون پارکینگی که پیش بینیش رو کردن بشه ساعت 5/5می رسم به سالن الغدیر و جشن شب یلدا و این شب یعنی مبارزه ی سپیدی با سیاهی و جشن پیروزی نور و صبح رفتن غم انگیز پاییز و سلام با شبی چون یلدا به زمستانی سرد به سرعت پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا تا حداقل دیدن دوستای وبلاگ نویس نصیبم بشه خوشبختانه مراسم هنوز تموم نشده گل یخ رو پیدا می کنم و می رم پیشش می شینم کم کم بچه ها رو از گوشه و کنار پیدا می کنم و با بعضی ها هم از راه دوره سلام می کنم تا جایی که دست رویا رو که داره جلوم راه میره می گیرم و باهاش سلام علیک می کنم و اونم مجبور می شه رو دو پاش جلوی من بشینه تا مزاحم دید پشت سری ها نباشه کادوی خداحافظی دکتر بوترابی یه سبد پر از عروسک و یه قاب کادوپیچ بود که نفهمیدم چیه! زیاد طول نمی کشه و مراسم تموم می شه و از طرفی تازه شروعه چون می خوایم عکس یادگاری بگیریم و بچه ها رو ببینیم دکتر نم نم رو دیدم و باهاش سلام احوالپرسی کردم و دکتر شروع کرد به ویزیت کردن گل یخ گوشه ی سالن به قول حمید پارسا دکترچکه چکه یا دکتر نموره این دفعه هم مثل دفعات قبل به من سن ایچ نمی رسه و از عطش اب یخ می خورم عروسکای دکتربوترابی رو ازش می گیریم و با دکتر و عروسکا عکس یادگاری می گیریم می خواستم جدی جدی یکی از عروسکای باباپرشین رو به عنوان یادگاری بردارم اما دلم نیومد من و گل یخ و حمیدپارسا و یاسین و شادی و پویان ....... دیگه یادم نیست عکس یادگاری انداختیم که وقتی رسید به دستم میذارمش تقریبا اخرین نفرایی هستیم که سالن رو ترک می کنیم تو راه خروج از دانشگاه به کدخدا زنگ می زنم و بازم دل به دل راه داره چون همون لحظه در حال زدن اس ام اس شب یلدا بود بهش می گم جات خالی بود و از کدبانو می پرسم و ارتباط قطع می شه و دیگه هم نمی شه باهاش تماس بگیرم یه کمی هم جلوی دانشگاه وای میستیم و حرف می زنیم و بعد هم متفرق می شیم ساعت ۶:۴۵راه می افتم و ساعت ٩:۴۵می رسم خونه دلم می خواست همه می اومدین ولی خیلیاتون نبودین پ.ن(عاشق شبای یلدام) نگار(نیک نفس) کله ات رو می کنم یه سراغ نمی گیری از من که اونجا پیدات کنم دکتر جاتون خالی می شه و من بدکاری کردم که ازتون اون عروسک رو یادگاری نگرفتم کاش سالن جشنای پرشین یه سالن یه طبقه بشه که همه بچه های پرشین پیش هم باشن(البته نظره انتقاد نیست) تا فرشتگان با جهان بیعت کنند(عیدتون مبارک) از همه اونایی که تولدم رو تبریک گفتن ممنون عجب مهمونی شد جاتون خالی کدخدا و خانمش هم اومدن ایشالله تو جشناتون جبران می کنم بگذریم روز تولد خود ادم ادم و ببرن تولد به نظرتون پدیده ای نیست این اتفاق دقیقا برای من افتاد روز تولدم رفتم تولد یکی دیگه این هم یکی از عجایب خلقت می تونه باشه البته به زور بردنم چون سخت سرسختی می کردم که نمیام ما هم دیگه بندو بساط رو جمع کردیم با کدی و خانمش و خانواده رفتیم تولد در تولد کردیم هه هه پ.ن: کدی به کوری چشم حسود هنوز زنده ام و بدخواهام در حال ترکیدن اخه می دونی یکی چند وقت پیشا بهم اس مس زد که با تفنگ افتاده دنبال بدخواهام چشاشونو در میاره حالا پیدا کنید سن پرتقال فروش را!!!!!!!! این دو تا کفش دوزکا رو می بینین کدی و خانمشن بلوتوثش پخش شده اون قورباغه هم کیوونه و بقیه هم به ترتیب از سمت چپ دوستاشن یعنی کیا و کامران و کوروش اون موش زرده هم سعیده است اون بادکنک صورتیه هم مینائه و سبزه هم نازنینه و بقیه هم واقعا بادکنکن خودمم که داشتم تصویر برداری می کردم اون جوجه تیغ تیغیه که خیلی موزیه هم مجیده بقیه هم در این تصویر نیستند و مشغول پایکوبی اونورن از سمته راست بگم لباس سبز رنگ رنگیه نقاش باشیه خودمونه بقلیش توپوله که خودش هنوز نمی دونه تو مهمونی بوده ازش عکس گرفتیم لباس ابیه هم پیمانه از دریا اومده راستی عکاس این عکس هم بهزاده ایدینم اونیه که پیشه دکتره و سواره چرخه بقه هم همچنان هستند که نمیشه عکساشون رو گذاشت کدیییییییییییییییییییییییییییی کادوی من چی شد باید اعتراف کنم من نیز گاه به اسمان نگاه می کنم دزدانه به چشمان فرشتگان نه به همه یشان بلکه به انهایی که شبیه تواند هفته ی دیگه جمعه تولدمه(٢٢/اذر) ٢۴ اذر هم تولد کدخداست کدخدا و خانمش تصمیم گرفتن تولد منو جشن بگیرن خود کدی بهم گفت می بینید چقد منو دوس دارن منبا این خبر هم کاملا معتبره و همه ی علاقمندان می تونن همینجا ثبت نام کنن لطفا تا چهارشنبه این هفته ثبت نامتون رو تکمیل کنید و از اوردن مهمون اضافه هم اصلا خودداری نکنید (کدخدا چیزی که عوض داره گله نداره=تلافیش) تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو ماهی ها حوضشان بی اب است همواره می نویسم و دلم برای اینجا تنگ می شود رفتنی نیستم وقتی یه مدت طولانی نمیای به جایی که دوسش داری احساس دلشوره می کنی دلت تنگ می شه می خوای زودتر یه وقت خالی پیدا کنی واسه سر زدنه به خاطرات حکایت منه میام و می نویسم و حال همه رو می گیرم بعدش یه مدت گم و گور می شم (یه نوع سادیسم بی خطر) پ.ن:١-دکتر بوترابی عزیز درگذشت پدرتون رو تسلیت می گم ٢-سعی می کنم به وبلاگ همتون سر بزنم مخصوصا تو شادی ٣-ادم بزرگ تو هنوز فیلتری غر نزن که چرا بهت سر نمی زنم ۴-ایول اونایی که به یادم بودن(سعیده .زیتون.شادی.کدی و ...) ۵-پگاه تو لطفا نظراتت رو فقط خصوصی بفرست از طرف این ارزوی شیطون به یه بازی وبلاگی دعوت شدم خوب اولش باید ده تا چیزی رو که دوست دارم بگم: 1-خودم و کودک پنج ساله ی درونم(این همون خودشیفتگیه معروفه منه) 2-شیطنت و کرم ریختن و پریدن بالا و پایین 3-شنا و وشو و والیبال(عاشقشونم) 4-مسافرت(همیشه واسه رفتنش اماده ام و وسایل مورد نیاز رو لیست وار تو ذهنم دارم) 5-نقاشی کردن(پرتره/روی بوم/سیاه قلم و...) 6-فوگول نازنینم(یه ماهیه واقعیه خشک شده دارم از اونا که وقتی می ترسه خودشو باد می کنه و بدنش تیغ تیغیه) 7-کتاب و کتاب خوندن(دیوونه وار کتاب می خونم همه کتابای پائولو کوئلیو رو خوندم دیروز هم کتاب 1000 صفحه ای کلئوپاترا(کالین فالکنر) رو به اتمام رسوندم) 8-فیلم که بسیار می بینم 9-باوون(انقد عاشقشم که هر وقت میباره با هر شدتی که باشه می پرم زیرش هیچوقتم از چتر استفاده نمی کنم ابدا) 10-وبلاگم و دوستای وبلاگیم حالا ده تا چیز که ازشون متنفرم: 1-ادمای بداخلاق و ترشروی دروغگو و صد رو 2-جرج (دابلیو)بوش 3-چاله های تو جاده اسفالت 4-پاریس هیلتون 5-لئوناردو دی کاپریو 6-همه جور ماری به جز مار کبرا(این مار خیلی باشخصیته 7-افه و فخرفروشی 8-ادمای دو به هم زن خبرچین(خیلی از اینا زخم خوردم مادرررررر) 9-اکتاویان گایوس جولیوس سزار(برادر زاده ی جولیوس سزار) 10-صندلی که پایش لق بزنه این یکی سواله اینه که اگه 24 ساعت به پایان عمرم مونده باشه چه می کنم؟ خوب اولش یه متن خداحافظی و حلالیت واسه همه می نویسم+وصیت نامه بعدش به دوستای قدیمی یه زنگی می زنم ویه خوش و بشی می کنم و یه مهمونی چند ساعته با همه فک و فامیل و دوستان و اشنایان راه میندازم واسه اعضای خانوادم کادوی اخر رو می گیرم بلیط هواپیما می گیرم و می رم به خلیج همیشگی فارس و در اخر مامان و بابام رو می بوسم و می شینم لب ساحل تا دوست بسیار عزیزم که همیشه با منه بیاد منو ببره اها شیطنت های کودکی رو هم دوباره زنده می کنم مثلا زنگ در همسایه ها رو می زنم و فرار می کنم سوال بعدی هم اینه که 5 دقیقه ی اولی که به اینترنت وصل می شم چه می کنم؟ فرطی صفحه پرشین بلاگ تمام افلاین ها رو می خونم و بعد از اون نوبت به کامنتها می رسه و به ای-میل هام هم سر می زنم واسه بچه ها کامنت می ذارم 360 رو باز می کنم ببینم چه خبره بعضی وقت ها هم از بیکاری اپش می کنم اگه کاری هم تو سایتای دیگه قرار باشه انجام بدم یا متنی چیزی بخوام رو هم در اخر انجام می دم اون مابین هم اگه کسی پی ام بده جواب می دم حالا هله هوله ی مورد علاقه ی شازده چیه؟ خوب من عاشق بستنیم(انواع و اقسامش) برای کاکائو می میرم مخصوصا شکلات گرم یا(hot chocolate) می تونین واسه کادو تولد بهم یا شکلات بدین یا پاستیل هر چیز ترشی رو از قبیل لواشک و الوچه و ... دیوانه وار دوست میدارم ادامس یکی از سرگرمیهام هستش چی توز می توری هم پفک مورد علاقمه مامانم هنوز که هنوزه مجبوره فریزر رو پر از نوشمک کنه اهاااااااااااا راستی یادم رفت بگم من از اون اسمارتیزا که قدیم ندیما ساله 40-42 تو پاکتای لیوان مانند بود خیلی دوست دارم حیف که دیگه از اونا نیست +تمام هله هوله های خوشمزه ی دنیا تمام حالا من باید 5 نفر رو از بین دوست جونای وبلاگ نویسم به این بازی دعوت کنم البته دلم می خواد همه رو دعوت کنم ولی الان 5 نفر رو دعوت می کنم بقیه رو دفعات بعد خوب... همه دستا بالا 1-کدخدا خودت اولیش هستی 2-تنها در پاییز(نازنین منتظرم) 3-برای تو می نویسم همیشه...(هر دو تاتون باید بنویسید بی برو برگرد) 4-توپول کاره خودته (به پاکی دریا) 5-زیر درخت ارزو(سعیده منم تو اپت حضور یابم لطفا) 6-نفر ششم هم خودم اضافه می کنم (باباپرشین) توجه توجه :می دونم پست خیلی طولانی شده ولی دنبال اسمت توش بگرد حتما پیدا می کنی در ضمن رنگهای انتخابی برای اسم ها شانسکی است نقطه دقیقا یک سال پیش یا دقیق تر 12 ماه پیش یا به طور جزئی 365 روز پیش تصمیم به ساخت این وبلاگ گرفتم(البته تولد حقیقی 21 تیرماهه که من به دلایلی 25 می گیرمش) البته فکر می کنم دهمین وبلاگ هست و در کل از همه ی وبلاگای دیگم جداست این پست رو اول به وبلاگم و بعدش به تمام دوستای خوبم تقدیم می کنم یادی از همه ی دوستان: باباپرشین(دکتر مهدی بوترابی) که از اول تولد این وبلاگ بهم سر می زنه و همیشه هم نظر می ده(شکلک ها)فکر کنم رکورداره داشتن کامنتای باباپرشینیم اونم از نوعه متنی نه فقط شکلک گل یخ(فاطمه ملکی)یکی از بهترین دوست جونای وبلاگ نویسمه که خیلی وقته دیگه این دوستی فقط مجازی نیست بلاگ ها(بهزاد)وقتی باهاش اشنا شدم که قرار بود تو قسمتی از فنز بنویسم و از اون جا دوستیمون اغاز شد و خیلی کمکم کرده و می کنه دهکده ی اینترنتی(کدخدا و بروبکس دهکده)یه کدخدای خوب و مهربون که لنگش تو دنیا پیدا نمی شه فقط شازده(که منم)رو خیلی اذیت می کنه دختر کدخدا/خاله کدخدا/امنیه/خان دایی/حکیمه خاتون/بیگانه/خان داداش/شاور اعظم کدی همشون رو دوست دارم خاطرات پت و مت از زبان پت(پت)هر موقع به وبلاگش سر می زنم اگه غم و غصه داشته باشم به کلی فراموش می کنم خیلی دوسش دارم و کلی دوسته خوبیه بی تو چه کنم(محمد)همیشه نوشته هاش رو دوست داشتم و دارم فقط دیر به دیر اپ می کنه و یکی از تنها دوستایی هست که همیشه نوشته هامو به دقت می خونه و کلی مهربونه جیگرتو(جیدر من)خیلی باهاش دوستم ولی سرش شلوغه و کم پیدائه و هر کی باهاش دربیفته ور افتاده دوست داشتن رو قبول دارم(عاطفه)این عاطفه که اصلا حوصله ی اپ کردن نداره و ما خارج از محیط وبلاگ دوست شدیم و بعدا تو دنیای وب همدیگه رو پیدا کردیم و دیدم ای دل غافل بله شباهنگ(یاسمن)این دختره از بس درس می خونه شده جسد ماهه به خدا لنگه نداره ایشالله کامپیوترش زودتر روبه راه شه دنیای شادی(شادی)شادیه واقعی رو می شه از نوشته هاش پیدا کرد و این قالب صورتیش منو به وجد میاره شوریده(شیدا)دوست مهربونی که به قول خودش همدیگه رو لینک کردیم که دیگه همو گم نکنیم ولی اون رفت و دیگه نمی نویسه خیلی وقته دلم براش تنگ شده ایشالله مشکلش زودتر حل بشه سال های سبز عاشقی(محمد)وبلاگش یه قالب سبز داره که خستگی رو از چشم ادم می گیره و پست هاش پر از امیده ستاره ی دنباله دار(مهدی)خیلی وقته اپ نکرده هر جا هست موفق باشه مرگ گلبرگ های مریم(امیر)کافیه یه کار از این پسر بخوای تا برات انجام بده یه دوست واقعیه تک ستاره من تو هستی(ستاره)همیشه یه جمله ی قشنگ تو وبلاگش هست هر چه می خواهد دل تنگت بگو رویای نیمه تمام(رویا)خودش برعکس رویاهاش یه رویای تمامه یه مدته که غمگینه ایشالله مشکلش حل بشه غم تنهایی من(لیلا)هر وقت به وبلاگش سر می زنم یه غمی تو نوشته هاش هست ایشالله دل مثه دریاش غم ها رو غرق کنه بدذات(بدذات)این موجود خبیث معلوم نیست بعضی وقتا کجا غیبش می زنه برعکس ظاهر خبیثش خیلی مهربونه و به دردودل ادم گوش می ده پشت نقاب شب(سعید)وبلاگش همیشه فعاله تقریبا از اول این وبلاگ بهم سر می زد تازگی ها یه اتفاق بد واسه خودش و خانوادش افتاده که انشالله خدا بهشون صبر بده تنها در پاییز(نازنین)اخخخخ من چی بگم از این دختر که ماهه مثه خودم یه دختر پاییزیه که لنگه نداره فکر کنم یکمی از دست من ناراحته اره نازنین؟! بوی باروون(سعید)بالاخره که وبلاگت رو خونه تکونی نکردی می گم باید استین برات بالا زد گوش نمی کنی غزل واره های تنها()اسمشو از وبلاگش پاک کرده شاید نخواد منم بنویسم کم پیدا هست ولی بی معرفت نیست هنوزم گهگداری بهم سری می زنه دوستانه(ساعده)متنهای ادبی و شعراش رو خیلی دوست دارم وبلاگش پر از ادب و ادبیات و... ساعده خانم یادته یه موقعی یه سری می زدی خوب الانم سر بزن دیگه مثل اون موقع ها که کامنت بازی می کردیم تمام ناتمام من...(مجید)خیلی حیف شد ارشیو وبلاگش رو پاک کرد نوشته هاش خیلی بامزه بود مجید یادته وقتی می گفتی می خوای وبلاگ نویسی رو ول کنی چقد باهات دعوا کردم ***کرج***(حجت لباف)این پسر یه وبلاگ نویسه فعلاله چهره های درخشان هم دست خودشه ناشکیبا(محمد)شعر می گه یه شعر داره که اسمش شطرنجه حتما بخونید عالیه قاصدک(محمد)خیلی وقته لینکش کردم ولی زیاد سر نمی زنه واسه همین هم فقط نوشته هاش رو بعضی وقتا می خونم روزنوشت های پارسا(پارسا)امان از دست این پارسا خیلی وقته خبری ازش نیست پست اخرش تا اونجا که یادمه راجع به ازدواج بود فکر کنم رفت قاطی مرغا جوانی(محمد)هر چی اهنگ و اینا میخوام کافیه به وبلاگ جوانی سر بزنم با سفارشم قبوله گل من(پگاه)اینو که من اگه دستم بهش برسه خفش می کنممممممم این یه همکلاسیه بی معرفته که خبری نمی گیره کلبه ی عاشقانه با ساسان(ساسان)این ساسان عاشقه به خدا دروغم کجا بود وبلاگش رو بخونید انقد قشنگ می نویسه ادم اشکش در میاد خدایی که شکست خورد(محمد امین)من بهش می گم سید قراره توی پروژه ی بزرگ همکاری کنیم موفق باشیم برای تو می نویسم همیشه...(زوج عاشق)ایشالله هیچوقت تو زندگیشون غم پا نذاره همیشه دوستای خوبی برای منو وبلاگم بودن و هستن زیتون(زیتون)خیلی مقویه و یه روانشناس خوب همیشه به من سر می زنه و هوامو داره نظرکرده(نظرکرده)چی بگم والا تا تبادل لینک بین وبلاگامون صورت گرفت رفت که رفت هر جاهست سلامت باشه شادوشنگول(شیوا)این مثه توپ شیطونک می پره بالاوپایین مگه تولد عزیز جونت تموم نشد چرا پست جدید نمی ذاری رنگارنگ(دوست جون)قالب وبلاگش ساده است من عاشق اهنگه وبلاگشم وقتی می شنوم یاد لالای های بچگیم میفتم می خوامشششششش البته منظورم اهنگ وبلاگش بودا داستان های محمدرضا(ممزی)تازگیا کم پیدائه ایشالله مامانش زودتر روبه راه بشه یکی از اولین دوستای وبلاگمه هاااا از خواب تا مرگ(پیمان)یه داداشیه پرچونه که همیشه تخیلاتش رو می خونم یه دانشمنده واسه خودش عکسدونی(عکاس)بابا تو رو که فیلتر کردن مگه چه خلاف بزرگی دچار شد تو مثل بارون اومدی عاشق و اشنا...(کیمیا)دخترخالمه و کلی خاطره کیمیا مهران مدیری در چه حاله؟ درحضور(یکا)یه دوستی که همیشه به یادشم مدتیه که وبلاگش رو تعطیل کرده البته گاهی سر می زنه داش حمید(حمید عشقی)یادش تو دل همه ی وبلاگ نویسا زنده است نوشته هاش ادمو به خود میاره گاهی به وبلاگش سر می زنم خدا کنه که واگذار نشه کاش...(نسیم)یه ابجیه مهربون که قراره یه روزی بهم سر بزنه و مهمونم بشه یکتاپرستان(سینا)یه ادمه فعال تو زمینه ی سایت سازی ایشالله که گروه سایتاش همیشه فعال باشه باران خیال(یاسین)نمی دونم چی بگم! ولی به یاد اون سوالی که میگه اگه یه دقیقه به اخر عمرم مونده باشه بهم چی می گی بهت می گم نویسنده و مدیر موفقی خواهی شد سیب گندیده(هیچکس)می خواستم اسم خودش رو بنویسم ولی گفتم شاید دلش نخواد یه کارمند نمونه است بانوی اسمانی(تاتی)مثل خودم پرانرژیه و کلی مهربونه یاد نمایشگاه کتاب بخیرتاتی چقد با گل یخ پریدیم بالا و پایین تو چرا تنهایی(نرگس)واییییییی عاشق شعراشم همه حرفای دلش تو شعراش معلومه کلی دلم براش تنگ شده محمد به این نرگس بگو یه سری به من بزنه سطرهای دلتنگی(مینا)تازگی ها اسم وبلاگش رو به ترکی می نویسه چقده قشنگ می شه نیگا--> سخنته سوزلریم پژواک(پویان)وبلاگش به غیر از دلنوشته هاش هیچی نداره نه لینکی نه....برا همین وبلاگ خیلی جالبی به نظرم میاد زیر درخت ارزو(سعیده)چی بگم از دست این دختر که باهم این وبلاگا رو تبدیل به چت روم می کنیم بعضی وقتا هم واسه همدیگه توی دهکده اینترنتی کامنت می ذاریم یکی مثل خودت...گاهی به اسمان نگاه کن(نادر...همین وبس)خیلی به دور و اطرافش توجه داره نادر با کاری که برای مرگ دوستم کردی باورم شد که بالاخره یکی که وبلاگم رو خوند حرفامو درک هم کرد بازم مرسی عشق می باید این روزگاران خدارا(مینا)عاشق اسم این وبلاگم و صاحبش رو کلی دوست دارم زود باش بیا تو شاعرانه ها(معین الدین واعظی)خدا می دونه که این پسر چرا اسم وبلاگش رو این گذاشته و بعد همه چی می ذاره تو وبلاگش الا شعر!!!!! بچه های اسمان(میثم)تقریبا هم محلیه یه ذره محلشون اونورتره همیشه با کامنتاش وبلاگم رو گل باررون می کنه به پاکی دریا(توپول)چی بگم از دست این توپول انقد لاغر نمی کنه که اخرش می ترکه لینکش می باید یه مقدار بالاتر باشه چون تقریبا از اول این وبلاگ بهم سر می زنه نقاش باشی(نقاش من)به قول خودش تو همون لحظه ی اولی که همدیگه رو دیدیم حس قشنگ دوستی رو هم دیدیم ما اول همدیگه رو پیدا کردیم بعد وبلاگامون رو تاج خورشید(تاج خورشید)کلی مهربونه سر می زنه حالمو می پرسه انگار صد ساله که دوستمه رازان پرستوهای مهاجر(شهزاد)کم پیدایی شهزاد خانم این شهزاد منو به طنازی تشویق می کنه خیلی شیطونه از این لحاظ
negar500200385 (نگار)با اینکه تازه باهم دوست شدیم ولی بیشتر از اونایی که کلی باهاشون دوستم بهم لطف داره هشت بهشت(فواد)من اولین بازدیدکننده ی وبلاگش بودم فواد از دستت خودمو می کشم چرا شاهدخت رو اینجوری نوشتی شاه دخت اما من ان شکوفه ی اندوهم(سعیده)کلی با هم کامنت بازی می کنیم وقتی میام می بینم سعیده واسم کامنت گذاشته می گم نه نمی شه حتما باید جوابش رو بدم اخه جفتمون هم حاضر جوابیم سعیده خیلی خوبی که تند تند بهم سر می زنی
yashar430 (یاشار)تو جشن تولد پرشین بلاگ اول اجرای خیلی قشنگش رو دیدم و بعد وبلاگش رو و هزار تا دوسته دیگه که دلم می خواد اسم همشون رو بگم ولی همینجوریش خیلی زیاد شد ولی قول می دم واسه همه جبران کنم حتی اونی که فقط یکبار سر زده بهم و بالاخره با 2187تا کامنت و 2713تا بازدید که فکر کنم برای یکسال خیلی خوبه وارد سال دوم فعالیت در این وبلاگ می شم همتون رو دوست دارم
پرشین بلاگ رو خیلی دوست دارم عاشق وبلاگم هستم ولی یه مدته که این خونه ی پدری صفای همیشگی رو نداره ببین باباپرشین بیشتر وبلاگ نویسایی که من باهاشون دوستم و تو هم یه زمانی باهاشون خیلی صمیمی بودی یا هنوزم هستی یه جورایی ازت دلخورن هیچکدوم دوست نداریم که فقط به این دلیل که ارزش اقتصادی و تجاری وبه طور کلی مادی برای یه نفر داریم درد ودلامون رو تو وبلاگامون بنویسیم به اطرافیان هم لطفا توجه بیشتری کنین یه سری از دوستان بلاگفاییم(١۵ نفر) تونستن یکی از دوستای پرشینی و بکشن اونور خط(بلاگفا) تازگیا بعضی از بلاگرا به دلایلی دیگه نمی نویسن که ادم دلش می سوزه ادمایی با این نبوغ فقط به خاطر مدیریت یه سرویس ول می کنن و می رن ببین باباپرشین هی بچه ها رو حرص می دی فرق نمی کنه که تو کدوم سرویس وبلاگ داشته باشی باباپرشین باید واسه بچه ها الگو باشین نه اینکه لینک بچه ها رو کم کم پاک کنید روابط عمومیه پرشین هم خیلی ضعیف شده تو جشن تولد پرشین بلاگ هم هی تورو خواستن که بری روی سن و جوایز رو اهدا کنی این فقط چند نمونه از شکایات بچه ها و البته و البته خودم بود پایین نوشت: 1-باباپرشین اگه می خوای فیلترم کن 2-ولی خیلی دلم شکست لینکم رو پاک کردی 3-از باباپرشین به عنوان مدیر پرشین بلاگ یه سوال دارم 4-لطفا کسی نگه که چرا انقد با پررویی حرفام رو زدم دوستون می دارم سلام این جشن تولد پرشین هم گذشت تولد امسال خیلی بهتر بود برا من که خوب بود چون دیگه تقریبا دوستای زیادی رو اونجا می شناختم در ضمن وبلاگم شد بیست و هفتمین وبلاگ برتر راستی دوستایی رو که فقط از وبلاگ یا عکس می شناختم هم دیدم مثلا واسه اولین بار کدخدای دهکدمون رو دیدم با گل یخ که مثه توپ شیطونک می پریدیم زمین و هوا باباپرشین دلم واسه رویای نیمه تمام تنگ شده بود و خیلی وقت بود که ازش خبر نداشتم که توی تولد دیدمش و بوسیدمش جالبتر از همه این بود که من پینکی رو از قیافه نمی شناختم و اونم منو از قیافه نمی شناخت ولی کلی با هم مکاتبه داشتیم البته هنوزم داریم وقتی رفتم با سعید علیزاده سلام و احوال پرسی کنم پینکی که پیش ما وایساده بود با تعجب گفت سارا تویی؟!!!!!!!!! کنار رویا وایساده بودم که مدیرای پرشین رو برای معرفی به روی سن دعوت می کردن و وقتی به اقای حسین شرفی رسیدن یاد اذیتام افتادم به رویا گفتم من واسه کوچکترین مشکل تو وبلاگم به مهندس ایمیل می زدم ایدین رو دیدم و تو دلم بهش گفتم خودتی وقتی یاسین شفقی رفت رو سن تا راجع به پروچیستا صحبت کنه احساس کردم که داره از گرما هلاک می شه ولی از سخنرانی خوب براومد فقط حیف که به قول خودش همه وسایلش رو از جیباش ریخته بود بیرون و خودش رو سبک کرده بود(بویژه موبایل)وگرنه می خواستیم با گل یخ اذیتش کنیم دروغ نگفته باشم بنده تازه تو تولد فهمیدم قضیه پروچیستا به طور کامل چیه بالاخره یه توضیح کامل از یاسین شنیدم با خانم پولادزاده هم اشنایی گرم داشتیم و بنده خدا دید مثه توپ شیطونک می پرم پایین و بافاطمه حرف می زنم اونم از پشت پنجره(یه جایی مثه اتاق فرمان)گفت انقد خودتو خسته نکن برو توی اتاق منم خیلی ریلکس و پررو رفتم تو اتاق پیمان دانشفر(دانشمند)رو دیدم و سر یه شرط بندی که از قبل کرده بودیم نشون دادم که اره حداقل با پرشم(منظور پریدن)دستم به سرش می رسه دکتر نم نم هم تو بخش ویژه ها جایزه گرفت ولی از ذوقش بازش نکرد فقط یادم رفت ازش بپرسم دکتر چرا انلاین مطالب وبلاگها رو می خونی؟ با انی دالتون کلی گپ زدیم اونم تو بخش ویژه ها ازش تقدیر شد همینطور ساروی کیجا(بی معرفت)که دیگه سر نمی زنه به من بهزاد هم کلی عکس خبری گرفت که فکر کنم منم تو خیلیاش هستم ممزی هم نه که تو دبی فکر کنم داداشیش رفت جایزش رو گرفت سرباز معلم نویسنده ی وبلاگ دیر تش باد رو هم دیدم می گفت دیر اسم شهرشون و تش بادم اسم یه باده خیلی به نظرم کار جالبی داشت جای خیلیا هم خالی بود و در اخر عکس یادگاری هم انداختیم فکر نمی کنم نیاز باشه راجع به بازیگرا و اینا هم بنویسم چون همه جا نوشته شده پایین نوشت:صحیح می کنم همین الان ممزی گفت که پسر عموش بود دیگه دیگه 

....علیرضا فروهر زنگ میزنه و می گه کجای؟ منم می گم تو ایستگاه فلانیم(جمع که می بندم یعنی سوتی میدم !!! رویا میزنه زیر خنده و خودم هم خندم می گیره
)علیرضا می گه : با گل یخی؟ می گم :نه نمیاد. با گفتن اینکه تو ایستگاه فلانیم حدس میزنیم که تو یه قطار باشیم
)بازم منتظر دو تا دیگه از بچه ها وایمیسیم. 
من می گم حالا شما ببخش...بچه ها می گن واسه چی معذرت می خوای
=(بچه ها)
=(من)



این توپه یه دوباری افتاد تو دره که یه بارش رو علیرضا و یه بار دیگش رو مجتبی و دفعه بعدی رو هم مهدی یزدی دقیقا از وسط دره(عین این فیلم ترسناکاست صحنه)که سگ و گرگ ازش رد می شدند اود.
(بزن به افتخار تیم نجات)
منم که مانتوم سفید
(من تو تیم خوبه بودم)بهنام ترین رو حساب اینکه بازی بچه ها رو می شناسه شروع کرد به یاد کشی و هر کی رو که دوست میداشت رو خودش برمیداشت و هرکی رو که دوست نمی داشت پاس میداد تو تیم علیرضا
خواهش می کنم ... خواهش می کنم...من متعلق به همه ی وسطی دوستان ملتم هستم....اصلا اومدم تو زمین ببین چی شد ورزشگاه...ترکید
)-آمد-فرناز ارکان پور-سهیل ارکان پور-پویا کوشنده فر-نوید چهره سا-کوروش-میلاد و خود علیرضا(گویا نگار نخودی بود
اخه تو متن وبلاگش نوشته تو تیم ما هم بوده
)
در کل تیم های ضعیف همیشه اول میرن تو زمین تا بیشتر جلز و ولز کنند
(بچیا سوختین؟؟؟)
من چون پرتابم تو وسطی خوب نیست فقط دو بار توپ زدم که دفعه اول رو بچه ها کلی واسم تشویق کردن که بالاخره توپ دست سارا هم رسید
(البته یه بارش رو میلاد توپ بهم داد که گریه نکنم
بقیه رو یا میلاد میزد یا نوید یا علیرضا
)
یادم رفت کل بل هایی که گرفتیم رو بشمرم...فکر می کنم به ۲۰-۳۰ تایی رسید.تا نیم ساعت اول که هیشکی از زمین خارج نشد
بعدش بل هامون تموم شد بچه ها هی رفتن بیرون ولی با وجود سهیل همه دوباره اومدن تو(من اصلا توپ بهم نخورد
البته برخلاف تصور شوم بعضیا من خیلی هم وسط بودم و خیلی هم تو بازی...گفتم توپ خوب نمی ندازم ولی خداییش توپ خوب رد می کنم
)
ولی داغ به دلش موند که واسه دور بعدی که تیم بهنام میاد وسط(دوباره
)زاویه اش رو عوض کنه(هیچگونه مسولیتی با من نیست نقل مستقیم خودش با تحریف کامل و تمام اینجانب بود)
فقط یادمه که من آهو بودم....یه کروکدیل هم داشتیم که به خاطر اسمش خیلی معروف بود بعدش هی صداش می کردیم تندی سه تا امتیاز منفی گرفت
براش اسم انتخاب کردیم....زبونم لال اسمش رو گذاشتیم گاومیش 



نفسم بالا نمیومد...
کمی دوستانه نشستیم و رفتیم رستوران سنباد(تبلیغ نباشه
) و دلی از عزا در اوردیم
(این همون دل است که گفتم)
البته به خاطر شلوغی و از اینجور چیزا نبودااااااا باید ۶ میرسیدم .تاخیرم به حرف گرفته شدن اینجانب توسط یک اقای مسن بود که خودش یه پست طنز می شه که بعدا می نویسم


















































































دست علی بالا رفت







بعدشم به قوله خودت من ٧ تا جون دارم







بغلیش هم دکتره و اون لباس صورتیه هم گل یخ و بغلیش هم گلنازه




واسه همینم قرار شده کدخدا همه رو دعوت کنه به صرف شام و شیرینی و...........


(اخرش من نارسیسیسم می گیرم)












(راستی تفلدت مبارک)


















)











رو باز می کنم و در عین حال یاهو مسنجرم رو

















ولی تصمیم دارم ادامش بدم تا جایی که ببینم همراهم میاد یا نه
دوستای خیلی خوب زیادی رو در طول این یک سال پیدا کردم





















































مینا نگفتی که بالاخره ماله کدوم شعره


اهنگ وبلاگش منو کشته






خیلی ارادت دارم



بخشی از زندگی منه چون یه سری از خاطرات خوب و بدم رو بدون رودربایستی یا با رودربایستی اینجا می نویسم
نزدیک به 4-5 سال هم هست که وبلاگ می نویسم ولی از یه جا به جای دیگه پریدم تا اینکه به اینجا رسیدم
چرا؟.....
(باباپرشین عزیز می خوام چند لحظه نقش یه نفوذی رو برات بازی کنم و حرف دل وبلاگ نویسای چندساله رو برات بگم
)

این یه موردش بود
بعضیاشون باعث می شن که بلاگرا از پرشین دور بشن
اینکه خوبه چند نفر یه نفر و کشیدن اونور
به ما باشه یه نفر 15 نفرو می کشونه اونور
(ددددد نگو به درک باباپرشین
به خدا همه واسه نوشتن یه دلخوشی دارن دیگه
)
و دلشون از دستت می گیره که یه وقت مثلا مثلا خدای نکرده بعد یه جشنی یا مراسمی کمرت می گیره و دیگه دیگه...
ولی همیشه بچه های پرشین یه چی دیگه بودن و هستن و خواهند بود(یه نمونش جشنا و قرارای وبلاگی
)
(مثلا یه نمونش
اون اولا لینک من تو وبلاگت بود ولی الان نیست
)
یه زمانی بچه ها خیلی راحت تر با مدیرا ارتباط برقرار می کردن ولی الان نه
... دور باباپرشین حصار کشیدن
(لطفا دست نزنید
)
این نشون می ده که درک مسئولین تا حد زیادی پایین اومده
اخه باید خودشون می فهمیدن که باباپرشین تو این رفت و امدها لاغر می شه و تریپ بازاریش به هم می ریزه 
که وقتی شروع کردم به نوشتن یادم اومد

ولی من حرف دل خیلیا رو گفتم که با حرص می گن اخرشم کار می دن دستت(یادته کمرت گرفت
)
(یاد باد ان روزگاران یاد باد
)
:بچه ها برای چی وبلاگ می نویسن؟
خود باباپرشین می دونه که چقد باهاش راحتم
حالا هم اگه ناراحت شده باشه خودش بهم می گه


پرشین کوچولوی ما وارد هفت سالگی شد و باید ببینیم که امسال چه اتفاقایی درش میفته
هم برنامه هاش هم اینکه مدل خاصی واسه این نبود که چه کسی کجا بشینه تا جایی که سالن پایین جا داشت همه پایین اومدن و بعدش که جا نداشت بقیه رفتن بالا
راست بگین بابا کی رای داد به من

کلی هم با هم گپ زدیم و راجع به اینده ی دهکده گفتیم و وضعیت اقتصادی و سیاسی و اجتماعیش رو بررسی کردیم
و دیدم بر خلاف 200-300 سال عمری که کرده نه بابا خوب مونده

غیبتت نباشه ها ولی ماشالله خیلی توپول شدی
(همه می دونن دیگه باباپرشین واسه من کیه دیگه دکتره دیگه بابا)

یه لحظه جفتمون خشکمون زده بود پینکی از این که این همه پیش هم بودیم و اشنایی نداده بودیم منم از اینکه اصلا نمی دونستم این خانوم کیه وقتی فهمیدم پریدم بوسیدمش
چقد سر بنده خدا رو درد اوردم

بقیه بچه های پروچیستا رو هم دیدم


(به خاطر اشتباه گل یخ یه اکانت مشترک ماله من و دکتر شد که من دیدم از ۵۰ ساعت ۳۰ ثانیه بیشتر نداشت دکتر!!!!!!!!
)


ازش تو بخش ویژه ها تقدیر کردن
مثلا تاتی و گلناز که قرار بود بیان و نیومدن و اون دوستایی که تهران نبودن





